یعنی واقعا من دعوت شدم؟؟؟؟
اینجا حسینیه شلمچه است همون جایی که تقریبا 5 ساعت قبل رفتن به سوی ارباب اونجا بودم
و فکر میکنم اینجا رو به اوست.... ارباب را میگویم...
سلام شهید علم الهدی.منو که یادتون میاد من...همون فاطمه....
ممنونم که میخواید دعوتم کنید
سلام اروند... تو چگونه ای... از شهدا خفته در تو چه خبر؟؟؟ هنوز قصد بازگشت و شاد کردن دل مادران و همسران خود را ندارند؟؟؟
به تو غبطه میخورم...تویی که محرم راز آنانی...
اینان چقدر آشنایند؟؟؟ فهمیدم یاران مهدی (عج الله علیه آله) هستند...
آه فکه تو چگونه ای؟؟؟ دلم برای قدم گذاشتن بر خاک های رمل گونه ات پر میکشد...
راستی چگونه رزمنداگان با به همراه داشتن سلاح هایی با وزن زیاد روی تو پا میگذاشتند و جلو میرفتند؟؟؟
یادت می آید فکه که کفشها را از پایم کندم تا شاید ذره ای از احساس عرفانی آنها را پیدا کنم اما...
سلام بر تو طلائیه.. برتو و شهدایی که در تو خفته اند...برهمانانی که تا سه راهی شهادت آمدم و نپذیرفتندم...مانانی که نخواستنم هرچند بد بودم اما خوبی از بزرگان است...
طلائیه یادت نرود از آن دفعه حدود 3 سال میگذرد و من امسال دارد قسمتم میشود..تو واسطه شو که شهدا بپذیرند مرا...
و سلام بر حسینیه شهدایت... همانی که حدود 3 سال است حسرت دیدنش بر دلم مانده...
اینجا طلائیه است...
اینجا با همه ی عالم فرق می کنه!
اینجا طلائیه ست!
سرزمین مردان بدر و خیبر!
سرزمین حاج همت!
میگه وقتی باد میاد، علامت خوبیه...یکم اونطرفتر از این سیم خاردارا، یه عده شهید دارن زندگی می کنن!باد که میاد بوی اونا رو با خودش میاره!راست میگه!نفس که میکشی این معنویته که توی تک تک رگهای بدنت راه پیدا میکنه!میشی پرنده!
اما، بی بال!
فکر می کنی می تونی بپری!
بالت اونقدر توانائی داره که از زمین بلندت کنه!
سعی که می کنی، می فهمی بالها که مال خودت نیست!مال شهداست!همونائی که 200 متر اونطرفتر هنوز دارن زندگی می کنن!همونائی که باد بوی اونا رو این طرف آورده!
میدونی؟ فکر که میکنم می بینم یه جورائی خوب نیست!بوی شهدا کار دست آدم میده!عقل رو با خودش می بره!میشی مجنون!
اونوقت بوی بیابون میگیری!اما تو که نمی خوای برای همیشه اونجا بمونی!آخه توی شهر خونه داری!زندگی داری، کار داری، درس داری!رفیق داری!اگه از این بوها بدی که خوب نیست!همه یه جوری نیگات می کنن!غریبه ای انگار!!علتشو هنوز نمی دونم!نمی دونم شهر شمام اینطوریه یا نه!اما!اما مردم شهر من اینطورین!توی شهر من به هر کی بوی بیابون بده می خندن!کسی اینجا حق نداره از این حرفا بزنه!آخه مردم می خوان خوش باشن!شادی حق مردمه!آزادی حق مردمه!چه اهمیتی داره که مدیون کی هستیم!
ما می خوایم شاد باشیم!ما می خوایم آزاد باشیم!چرا دست ور نمی دارین از این حرفا!خوب یه جنگی بود! 8 سال طول کشید!ما مالیات دادیم که ارتش بره بجنگه!نخواستیم کسی اضافه بره!حالا یه عده رفتن خودشون رو به کشتن دادن،16-17 سال هم که گذشته!بعد از این همه سال دیگه این بازیا چیه!؟
این فیلمها چیه!؟یاد شهدا چه صیغه ایه؟شماها، دیوونه ها، چرا با خاک حرف می زنین!؟چرا پاهاتون رو برهنه می کنین!؟
آخه عیده نوروز باستانیه!وقت شادیه!سال به سالم که زیاد میشن!امسال 5 میلیون نفر!
لابد اینا شمال رو ندیدن!لابد کنار دریا رو ندیدن!لذت ویلاهای آنچنانی رو نفهمیدن!توی مهمونیای باحال شرکت نکردن!
همش گریه!همش غم!
اینجا با همه ی عالم فرق می کنه!اینجا طلائیه ست!
سرزمین مردان بدر و خیبر!
سرزمین حاج همت!سینه ام رو که به ضریح شهدای گمنام می چسبونم خودم رو توی حرم امام حسین می بینم!
اینجا سرزمین خوبیهایت!مادر شهیدی آن طرف روی خاکها نشسته و با خاک نجوا می کند!اینطرفتر دختر شهیدی نگاه به انتهای افق دوخته است!عید من لحظات خوش ماندن با شهداست!عید من در جبهه هاست!من هم اینجا سفره ی هفت سین پهن کرده ام!
س مثل سجاده! شروع نماز از سنگر انتهای نماز در کربلا!س مثل سربند یا زهرا! مخصوص فرزندان حضرت زهرا!س مثل سنگر! اینجا حسینیه، مسجد، نه اینجا حرم خداست!س مثل سوت خمپاره! سفیر پرواز من تا بهشت!س مثل سرنیزه!س مثل سرب داغ!س مثل ساعت عملیات!
س مثل سرخی خون شهدا!
- ۹۰/۱۲/۰۷
فعلا آب دستته بزار زمین بیا یه اطلاعیه زدم بخونش ..... بــــــــدووووووووووووووووووووووووووووووووووووو